تبليغاتX
سهم کوچکی از دنیا

سایه های پراکنده

همه جاده ها وقتي كه قلب ساعت از تپش مي افتد، چشم به راه قدم هايي هستند تا جدايي را از ميان لغات كتاب زندگي پاك كند.

در تمام زاويه هاي شيشه اي پنجره ، خورشيدي خانه دارد كه دست هاي دروغين سايه ها را شكسته است
خورشيدي كه مي بيند درختان به ايستادگي خو گرفته اند.

جنگي كه آغاز نشده ...
پاياني ندارد
سرباز ! يك خانه به عقب.

نوشته شده توسط راضیه امینی | 3:1 بعد از ظهر | چهارشنبه 13 آبان1388 •

بزن باران

اي ابر خاكستري !
نظاره گر چيستي؟
از افق از جايي كه چشمها مي بينند
تو پيدايي .
تو مي بيني
مي بيني كه چه بيهوده مي كوشند
مي بيني فكرهايشان پوچ است؟
مي بيني زخم زبان هايشان را؟
دروغ ها ، تهمت ها  و حق را ناحق جلوه دادن هايشان را؟
مي تواني ببيني و گريه نكني؟
چه سنگ دلي تو اي ابر!
مي بيني و دم نمي زني!
جهان در پيش چشم هاي ابري تو چگونه است كه خاموشي؟!

نوشته شده توسط راضیه امینی | 3:20 بعد از ظهر | جمعه 8 آبان1388 •

شکر گذاری

خدايا :
كارخاصي ندارم! فقط  مي خواستم تشكر كنم  ، براي اينكه يك روز ديگر هم به من فرصت زندگي دادي و نگذاشتي  با طوفان ديروز بميرم.                                         
                                                                                                       امضا: يك برگ پاييزي

زمستان با افعال مختلف

درمورد تصوير: از نقاشي هاي رنگ و روغن خودمه . اسمش هم يه چيزي تو مايه هاي : زمستان شد، زمستان است يا زمستان بوده!

نوشته شده توسط راضیه امینی | 4:52 بعد از ظهر | شنبه 2 آبان1388 •

جای من باش!

وقتي دنيا وارونه بشه مثل اينه كه
عقربه هاي ساعت برعكس بچرخند،
يا مثل خورشيدي كه از مغرب طلوع كنه
كاش مي شد زندگيم رو واگذار كنم و از دور خارج بشم.

       

نوشته شده توسط راضیه امینی | 2:26 بعد از ظهر | چهارشنبه 29 مهر1388 •

شکوفه های غم

يكي بود يكي نبود! توي يه كهكشون خيلي كوچك يه سياره وجود داشت كه اون سياره يه دونه قاره داشت و توي اون يه دونه قاره فقط يه دونه  كشور بود.
توي اون كشور يه شهر قشنگ بودبا يه دونه ملكه ولي در عوض توي قصر ملكه  يه عالمه درخت سيب وجود داشت  كه  همه شون با شروع بهار پر از شكوفه مي شدن! ملكه به درخت هاي سيبش نگاه ميكرد و شاد بود براي همين هم همه جاي  قصرش رو با لبخند  تزيين كرده بود و چراغ هايي توي قصرش اويزون كرده بود كه شبها به همه جا نور ارغواني رنگ مي پاشيدند. اون وقت شكوفه ها توي  نور ارغواني رنگ چراغ ها بيشتر مي درخشيدند و ملكه باز غرق شادي ميشد و صداي خنده هاش توي قصر مي پيچيد !
يه روز كه ملكه رفته بود به درخت هاي سيبش سر بزنه صدايي شنيد. صداي يه آواز. نگاه كرد ديد يه انگشتر افتاده جلوي قصر و اون صداي اواز از توي اين انگشتر مياد . انگشتر رو برداشت و گفت:
-  اين چيه كه داري مي خوني؟
انگشتر گفت: شعر غمه
ملكه فكري كرد و گفت:
- آفرين خيلي قشنگه! خوشم اومد!
انگشتر گفت: چرا خوشت اومده؟
- آخه تا حالا نشنيده بودم . مي شه باز هم بخوني ؟
انگشتر گفت: آره به شرط اينكه يه خونه داشته باشم!
ملكه گفت: خب قصر زيباي من خانه تو!
انگشتر گفت: نه  قصرت خيلي بزرگه من گم ميشم!
ملكه انگشتر رو دستش كرد و گفت :
اين طوري گم نميشي!
بعد خواست بخنده ولي نتونست . در عوض رفت يه گوشه قصر نشست و سرش رو گذاشت روي زانو هاش و به انگشتر گفت:
حالا برام يه آواز ديگه بخون!
صداي آواز غمگين انگشتر ملكه توي قصر پيچيد. همه ي لبخندهايي كه  در و ديوار رو تزيين كرده بودند دود شدند و رفتند هوا ! ملكه زد زير گريه ، با گريه  ملكه رنگ ارغواني چراغ ها پريد و همه جا سياه شد
بهار اومد توي قصر و گفت:
- چرا گريه ميكني . حيف نيست دل شكوفه هات با گريه تو بگيره؟ چته ؟ مگه چي كم داري؟
ملكه جواب بهار رو نداد . بهار قهر كرد و رفت . انگشتر آوازش رو بلندتر و غمگين تر كرد. شكوفه ها يكي يكي پژمرده شدن و ريختند زمين ، ملكه به درخت هاي سيبش نگاه كرد و بيشتر گريه كرد .
روز ها و شبها ي زيادي توي تاريكي گذشتند. ديگه هيچ كس از ملكه و درخت هاي سيب بي شكوفه اش خبري نداشت. كسي چه مي دونه شايد هنوز هم  ملكه داره با آواز انگشترش گريه ميكنه!
نوشته شده توسط راضیه امینی | 3:16 بعد از ظهر | سه شنبه 21 مهر1388 •

تولد جوانه ها

صبح كه مي شود خورشيد رنگ هاي گرم را با خود به ارمغان مي آورد: زرد، نارنجي
هوا كه ابري مي شود رنگ هاي سرد همه جا به چشم مي آيند: آبي، سرمه اي ، خاكستري
ودر آينده اي زيبا و نزديك
روزي هست كه همه ي غنچه ها شكفته مي شوند.
روزي كه جوانه هاي تازه و شاداب جشن تولد مي گيرند،
ودرخت اميد سراسر سبز مي شود.

نوشته شده توسط راضیه امینی | 11:40 قبل از ظهر | جمعه 17 مهر1388 •

بهشت یاجهنم ، مساله این است!

خـــداونــدا !
 اگر اين عالمان بي عمل و رياكاران دنياپرست بهشتي اند ، من ترجيح مي دهم  به جهنم بروم !

نوشته شده توسط راضیه امینی | 4:49 بعد از ظهر | شنبه 11 مهر1388 •

RSS