سهم کوچکی از دنیا
برایمان موسیقی محلی پخش کردند و در غرفههای مختلف با صنایعدستی و فرهنگ اقوام دیگر آشنا شدیم. به دوستم روحی، گفتم : خوراکیهایی که گذاشتهاند را حتما امتحان کند. روحی باردار بود و ممکن بود بچهاش ،دلش بخواهد به خوراکیها ناخنک بزند. بچه بود دیگر!آن وقت حسابی گشتیم، شیرینی خوردیم وبه آدمهایی که با تعجب نگاهمان میکردند و زورکی لبخند میزدند،خندیدیم.
همانجا روحی، با گوشی که بیاجازه ،ازجیب لباس کسی که نمیشناخت برداشته بود ،با امیرشایان تماس گرفته بود. امیرشایان تا صدای روحی را شنیده بود قطع کرده بود و بعدش هم روحی جوابی جز خاموش است، نگرفته بود.روحی عصبانی بود، میگفت: حیف که نمیخواهد جلوی بچه ، بدپدرش را بگوید و اگر نه میدانست چطور خدمتش برسد.آخرش هم چیزهایی در مورد نمکنشناسی و بیصفتی زمزمه کرده بود.
آن وقت بود که تصمیم گرفتیم همانجا بمانیم. کنار انبار، همان گوشهای که یک اسب اصیل قهوهای رنگ را بسته بودند،قایم شدیم. کم کم همه داشتند میرفتند. ما به زین پرنقش و نگار اسب نگاه کردیم و بیصدا ماندیم.کارکنان نمایشگاه به هم خسته نباشید گفتند، چراغها را خاموش کردند و درها را محکم بستند.
ما چهار تا تنها بودیم. من، روحی ، بچهی به دنیا نیامدهاش و اسب قهوهای. تاریکی شکل و شمایل همهچیز را عوض کرده بود. روحی با صدای خشکی خندید و گفت : دیدی تونستیم، دیدی چه آسون بود؟!
گفتم: خوب حالا چه کار کنیم؟ روحی هم نمیدانست . دوباره رفتیم و این بار در تاریکی غرفهها را نگاه کردیم. به آدمکهایی که لباسهای محلی پوشیده بودند و پولکهای طلایی لباسشان برق میزد، دست زدیم تا شاید تکان بخورند اما خشکشان زده بود. خواستیم آتش روشن کنیم ، فندک نداشتیم .روحی گفت: توی کیفش فندک دارد ولی اصلا کیفی در کار نبود. بعد روحی روی زمین مچاله شد و گفت درد دارد. ترسیدم، نکند وقت به دنیا آمدن بچهاش بود. ولی ما که توی تاریکی و پشت درهای قفل شده گیر افتاده بودیم. کاش حداقل توی اتاقهای خودمان بودیم ، آن وقت شاید خانم محمدی به داد روحی میرسید.
به روحی گفتم : چند وقت مانده تا بچه به دنیا بیاید؟ گفت: نمیداند. گفتم :از خودش بپرسد. گفت: خودش هم نمیداند! گفت: الان چند سال است که وضع همین است و بچه هنوز نخواسته. گفتم: حالا مثلا چند وقت است؟ گفت یادش نمیآید .
بعد کمی فکر کرد و گفت : یک بار رفته بیمارستان تا بچهدار شود، اما با اینکه دو- سه روزی هم آنجا بوده، بچه به دنیا نیامده و فقط یک شیشه که به جای ترشی داخلش یک موجود خیلی زشت بوده ،نشانش دادهاند و او را فرستادهاند خانه . گفتم بچهی عاقلی بوده که نخواسته توی همچین بیمارستانی به دنیا بیاید!
گفت خودش هم همین فکر را میکند.ولی امیر شایان دعوایش کرده و بعد هم او و بچه را ول کرده و رفته است.
گفتگویمان با باز شدن در نیمه تمام ماند، خانم محمدی با عصبانیت به کسانی که ما نمیشناختیم گفت: بیایید ، اینجا هستند. صدای بداخلاق مردی را شنیدیم که می گفت: از اول بهتون نگفتم خانم محمدی،این دیوونهها اردو میخوان چه کار؟ اصلا چیزی حالیشون هست که فرق آسایشگاه رو با جاهای دیگه بفهمن؟!
قبل از آنکه به زور سوار ماشینمان کنند،ش به روحی گفتم: حیف شد ،جای قشنگی بود.
دیروز هم صدای قلبش را شنیده بود، انگار داشت به مغز التماس می کرد:"بس است ، تمامم کن!"
چقدروقت داشت؟یک نفر از توی سرش پرسید: برای چی؟ برای کی؟
مگر تا به حال که وقت داشت چه کرده بود؟
باید حالا میرفت . حداقل چندتا آخرین بار درست و حسابی برای خودش میساخت. کولهپشتیاش را برداشت،بطری آب معدنی ، دو- سه تا کتاب که هیچ وقت نتوانسته بود بخواند، داروهایش، نه! داروهایش رانه،یک شال دو رنگ و گوشیاش را.
پیش خودش فکر کرد : میروم چند تا از دوستانم را میبینم.
خانهی فرانک از بقیه نزدیکتر بود . فرانک ازدواج کرده بود و یک پسر یک ساله داشت. با اینکه از دیدن او جا خورده بود ، تظاهر به خوشحالی کرد. موهای رنگارنگ فرانک شبیه پر طاووس زیر نورچراغهای زینتی میدرخشید ، لباس سادهای به تن داشت با بچهای که مثل کولهپشتی او مدام آویزانش بود و با آهنگ یکنواختی گریه می کرد. خدایا! باز هم آلبوم عکسهای عروسیاش را آورد تا باهم تماشا کنند. صد و چندمین بار بود؟!! وبعد همان سوال :میخوای فیلمش رو ببینی؟ خواست حرفی بزند اما سرفه امانش را برید به طرف دستشویی رفت تا فرانک را با آن خون نترساند . فرانک دلواپس شده بود، مرتب میگفت:"چی شد یه دفعه؟ حالت خوب نیست؟" . بیرون آمد،باچهرهای که سعی کرد خونسرد باشد گفت:"چیزی نیست." فرانک بچه را توی بغلش کمی جابه جا کرد و با احتیاط پرسید :" مریضیت چیه؟ واگیرداره؟ نه! یعنی منظورم اینه که از کسی گرفتی ؟ این بیماری جدیده که داشت تو اخبار میگفت..."
کولهپشتی را برداشت و در دل خدارا شکر کرد که کولهپشتیها نمیتوانند گریه کنند! فرانک هول شده بود :"کجا میری؟چی شده آخه؟"
خشمگین تر از آن بود که جوابی به فرانک بدهد. فکر اینجا را نکرده بود، ترس مردم از مریضیها. فرانک نگران بچهاش بود، نگران آن پسرکوچولوی موزیکال!
برنامه اش خراب شده بود. قید آدمها را زد . قید زندگی شهری. اولین اتوبوسی را که دید سوار شد بدون آنکه بداند مقصد کجاست. باز یک اتوبوس دیگر،جایی که خانههای آپارتمانی کمتری روییده بود پیاده شد و رفت غروب خورشید را تماشا کند .
شهر در تاریکی فرو رفته بود. باد سردی که میوزید پوست خشک صورتش را میخراشید و این اصلا منظرهای نبود که از زندگیش انتظار داشت. یادگاریها را میخواست چه کند؟ آخرین بارها را ، آخرین لحظات را و گنجهی خاطراتی که هر روز پرتر میشد. چه چیزی را میخواست ثابت کند ؟
وقتی برگشت خانه به مادرش گفت که چون دیگر خوب نمیشود ،نقشهای هم برای پنجشنبه ندارد.
با قلبش هم صدا شده بود :"بس است ، تمامم کن!"
شاید این بار جای بهتری بیدار میشد.

اوضاع داشت خوب پیش می رفت . رسیده بودیم به یک نیمه شب آرام تابستانی در یک کوچه خلوت که غریبه شروع به مخالفت کرد. گفت" دیگر نمی تواند آدم بکشد". مساله عذاب وجدان نبود، می گفت برای آدم کشی پرداخته نشده. قبول نکردم، برگشتیم به قسمت اول داستان . به همان صبح دوشنبه ای که سردرگم از خانه خارج شده بود تا برای خودش کاری دست و پا کند. همان جایی که روبه روی شیشه های تار یک مغازه ایستاده بود و در بازتاب تصویر خودش ،آدمی را دیده بود که شبیه فرشته مرگ است ، با همان ردای سیاه و چشم های سرخ.
غریبه گفت : هرگز درشیشه چنین چیزی را ندیده!
پرسیدم : پس چه بود؟
گفت : یک هنرمند. خنده دار به نظر می رسید ،اما هیچ کدام نخندیدیم .
- پس تکلیف آن سه نفری که تا اینجای داستان کشتی چه می شود؟
گفت : در مرگ آنها هیچ دخالتی نداشته ، فقط بر حسب تصادف آنجا بودم.
بعد هم گفت : در نزدیکی جنازه آخری نامه ای پیدا کرده با این مضمون که :«اینجانب... به دلایل شخصی تصمیم به خودکشی گرفته ام و درمرگ من هیچ کس مقصر نیست.»
گفتم : قرار نیست آن نامه پیدا شود، باید بقیه باور کنند که تو قاتلی، یک قاتل بی رحم ،یک جانی بالفطره، چه میدانم! یه قاتل درست و حسابی .
گفت :مگر هنرمند چه عیبی دارد ؟
- هیچ ، هیچ عیبی ندارد اما تا به حال امکان نداشته که هیچ کدام از شخصیت های داستانم برای خودشان اعلام استقلال کنند و نظم قصه را به هم بزنند.
گفت : اما من مثل بقیه نیستم ،من می خواهم دنبال شغل دلخواهم برم، حداقل توی داستان
گفتم : یک هنرمند ؟ مثلا یک نقاش لاغر که با دوچرخه قراضه اش به کشورهای دور سفر می کند و کنار دریا مرغان مهاجر را درحال پرواز می کشد و جلوی پنجره اتاقش در یک مسافرخانه کثیف ، جاده پیچ در پیچ را نقش می زند.
گفت : بله خوب به نظر می رسد.
گفتم : اما دریک بعد از ظهر ابری با یک کامیون تصادف می کند و درحالی که دوچرخه تکه تکه شده و لوازم نقاشی اش گوشه و کنار پخش است برای همیشه دست از زندگی هنری اش می کشد.
گفت :نه! معلوم است که نه.
گفتم : یک شاعر چطور است؟ یک شاعرخیلی پیر که در خانه سالمندان از پا افتاده و نفس های آخرش را به سختی می کشد و کتاب شعرش هنوز درگیر بازی گرفتن مجوز برای انتشار است.
گفت : اصلا نمی خواهم زندگی ام یک داستان باشد.
بعد راهش را کشید و رفت.
برچسبها: بازی عوض شده
حيف كه زندگي واقعي با يكي بود يكي نبود شروع نميشود.زندگي واقعي از جايي آغاز ميشود كه مثل هر شب قبل از خواب جلوي آينه ايستادهاي و مسواك ميزني، درست همان جا كه ميان كفهاي خميردندان نعنايي خون ميبيني. اگر آدم سادهتري باشي اول فكر ميكني كه شايد خمير دندانت از اين دو رنگهاي قرمز-سفيد بيخاصيت است و رنگ خون نيست، بعد ميبيني اشتباه كردهاي اثر خميردندان نيست بلكه لثهات خونريزي دارد. خوب اينبار گناه را به گردن مسواك مياندازي . حتما يك جاي كارش ايراد دارد و اگر نه لثه آدم كه الكي خون ريزي نميكند.
شب بعد باز جلوي آينه هستي با يك مسواك ديگر كه به مراتب امكانات خيلي بيشتري دارد،اما باز هم كف و خون ويعني چه ؟ چه اتفاقي افتاده؟!
توي مطب دندانپزشكي هستي . دكتر دندانپزشك دستكش يك بار مصرفش را كه مثل بادكنك بيباد و چروك خورده ميماند ماهرانه به دستش ميكشد ،با بي حوصلگي روي صندلي مينشيند و به دهانت نگاهي مياندازد.، دوباره نگاه ميكند اين بار با اخم بيشتر ،ميگويد:" مشكلي ندارد." طوري ميگويد كه انگار ميخواستي سربه سرش بگذاري و بعد بزني زير خنده و بگويي شوخي كردم بابا! خون كجا بود!
اين يكي دكتر با حوصله تري است به شرح حالت گوش مي دهد و سر تكان ميدهد. توي ذهنش حدس ميزند و علائم را به بيماريهاي مختلف ربط ميدهد. سوال ميپرسد و درسهايي را كه خوانده به ياد ميآورد. يك سري آزمايش مينويسد تا بعد از ديدن جواب آنها نتيجه را اعلام كند.
نبايد چيز مهمي باشد. اين هم مثل كاغذ بازي ادارههاست. برو ، بيا ، امضا، مهر و يك سري علامت ناخوانا. بايد دكترت باشد تا كشف رمز كند. دكتر عينكش را جابه جا ميكند و روي نوشتهها دقيق ميشود.عجب! اين بار نوبت اعداد و ارقام است، جدولها ، آمارها، نمودارها. درصدها با هم نميخوانند. از موارد نادر، بله بايد همين باشد: يك استثنا.
:"تنها اومديد؟ همراهتان كجاست؟" .
همراهي در كار نيست . دكتر جدي حرف ميزند و سريع . از كلماتي مثل متاسفانه ،پيشرفت، عوارض، قابل پيشگيري ، ناهنجاري، كروموزوم و پرتو نگاري استفاده ميكند. از پانزده مورد علائمي كه نام ميبرد ده موردش را به طور مشخص داري و تا به حال فكر نميكردي اينها ممكن است نشانههاي يك بيماري باشند . آن هم يك بيماري غير معمول. فكر ميكني بايد در جواب دكتر بگويي: چه جالب! نه جالب نيست . پس چيه؟ بايد يك چيزي باشد . يك كلمه توصيفي مثل وحشتناك يا تاسفبار. نه آدم كه خودش براي خودش تاسف نميخورد . تازه تاسف زيادي براي قلب مضر است . درمان؟ درمان بیولوژیکی یا ایمونولوژیک چه فرقي ميكند ؟ درمان بستگي به وضعیت بیماری در شروع درمان، سن، سلامت عمومی و چگونگی واکنش بیمار به نوع درمان دارد. همه اينها براي اضافه كردن چند روز ناقابل به عمر بيمار!
بيرون از مطب پزشك دنياي ديگري است. مردم مشغول خريد مايحتاج عيد نوروز هستند . شلوغي است و ترافيك و اميد و حجم انبوه سر و صدا .
اگر چه آدم قبل نيست اما خوب است كه به خانه برگشته ،
خوب است كه بيماري هنوز او را از پا نينداخته
خيلي بهتر از كلاغي كه ديگر به خانهاش نميرسد.
لحظهاي كه رفت يادم آمد يك بار ديگرهم اين صحنه را ديدهام . نه زندگي قبليام نبود، در همين زندگي، تقريبا شانزده سال پيش.
روزي كه آن زن قد بلند چشم سبزعجيب با يك سبد كوچك وارد كافهي دورافتادهاي شد كه من تازه كارم را به عنوان يك پيشخدمت ساده در آنجا شروع كرده بودم وميخواستم پولهايم را براي سفر به دور دنيا جمع كنم. زن زيبايي بود اگر سردي نگاهش را ناديده ميگرفتي، دستكشهاي چرمي ظريفش را درآورد ، كمي به بوتهاي براقش خيره شد و با انگشتهاي بلندش روي ميز چوبي كهنه ضرب گرفت .بعد بدون آنكه دست به فنجان قهوهاش بزند از جا بلند شد، دستكشهاي ظريفش را برداشت و با لبخندي به سردي نگاهش كافه را ترك كرد، از پشت پنجره بخارزده ميشد قامت بلند زن را كه مصمم در ميان جاده برفي پيش ميرفت ديد . طوري مطمئن گام برميداشت كه انگار جادهي متروك به بهشت موعودش ميرسيد. آنقدررفت تا گم شد. درون سبدي كه برجاي گذاشته بود بچهي كوچكي دست وپا ميزد. بچهاي كه با آن چشمهاي سبزدرخشان بيشتر شبيه بچهگربه بود تا نوزاد آدميزاد.
آقاي ياكيده كه آمد نوزاد چشمسبز به خواب رفته بود. گفت :"ميخواهي نگهش داري؟ بعدا برات دردسر ميشه ، بايد دنبال مادرش ميرفتي و بچه رو تحويل ميدادي" گفتم :" نميخواست، بچهاش رو نميخواست"
آقاي ياكيده ديگر حرفي نزد. سرش به حساب و كتابها گرم بود، به سودها و ضررها .
دختر چشم سبز سر راهي حالا ديگر بزرگ شده بود. دستمالي برداشته بود و تند و تند روياهايم را پاك ميكرد. ميگفت : " با اين دستمزد ناچيزي كه داري حتي به خاور نزديك هم نميتوني سفر كني چه برسه به دور دنيا" ميگفت:" انقدر احمق نباش، تاكي مي خواهي خودتو توي اين دخمه حبس كني و از دنيا بيخبر باشي" از وقتي كه آقاي ياكيده براي هميشه مُرده بود ، مسئوليت كافهي دور افتاده بر گردن من افتاده بود. دختر چشم سبز از اين وضع ناراضي بود . دلش دستكشهاي چرم ظريف ميخواست و بوتهاي براق. خواستههايي كه با واقعيتهاي اقتصادي زندگي من جور در نميآمد.
او همين امروز رفت ...در حالي كه از پشت پنجره بخارزده ميشد قامت بلندش را كه مصمم در ميان جاده برفي پيش ميرفت ديد . طوري مطمئن گام برميداشت كه انگار جادهي متروك به بهشت موعودش ميرسيد. آنقدر رفت تا گم شد.
اين بار هيچ سبدي بر جاي نمانده بود.
اگر يك نفر بپرسد:" خوب حالا كه 22 ساله شده اي از زندگيات چه فهميدهاي؟" من ميگويم :" فهميدهام كه اكثريت يعني ديكتاتوري". اين را يك نفر شهريور سال گذشته به من گفت. از آن آدمهايي كه يكي درميان انگليسي صحبت ميكنند و ميگويند خيلي وقت است كه زياد عصباني نميشوند. من به شوخي گفتم :"نظرمن به نظر جمع نزديكتر است." و او جدي گفت:" جمهوري هم يك نوع ديكتاتوري است كه بهش ميگن ديكتاتوري جمع!" . مهرابي هم گفت :"اين كه شما ميگين مربوط ميشه به فلسفهسياست."من كه از اين چيزها سر در نميآورم. اما از اين اكثريت زورگو هم خوشم نميآيد،از اينكه كمونيست منجر شود به ديكتاتوري انقلابي پرولتاريا. بيچاره پرولتاريا !
فهميدهام كه آدمها خطرناكند. بله آدمها ، همين مردم زحمتكش و مهربان كه توي كوچه و خيابان از كنارمان ميگذرند. همين مردمي كه قحطي راه مياندازند، همين مردمي كه جنايت ميكنند ، همين مردمي كه خانهنشينت ميكنند. آنقدرتو را ميترسانند كه دلت نميخواهد از خانه بيرون بروي، آنقدركه اتاق دوازده متريات را به همه جاي دنيا ترجيح ميدهي و آنقدر كه دلت ميخواهد مثل لاكپشت يك لاك دفاعي داشته باشي و هرگز سرت را از آن بيرون نياوري!
فهميدهام كه نميتوانم مهاجرت كنم . اين روزها كه فريبا هر طور بود جمع كرد رفت كانادا ، اين روزها كه شكوفه از مهاجرتش به نيويورك ميگويد و شايد راضي باشد ولي غمگين هم هست . وقتي ميگويد كه با همخانهي اسرائيلياش مشكل دارد، وقتي مي گويد كه هجرت يعني خودكشي اجتماعي ،معلوم است كه غمگين شده . من فهميدهام كه نميتوانم .وقتي در مقطع راهنمايي بودم يك سر رفتيم سواحل خليج فارس، همين بغل گوشمان بود اما به شدت دلم هواي خاك وطن و اينها كرد. يعني با خودم ميگويم آدم اگر قرار باشد زمين هم بخورد توي كشور خودش زمين بخورد بهتر است از يك زمين غريبه.
ميدانم نسبت به سالهايي كه گذشته كم فهميدهام. نسبت به آنچه كه از من انتظار داشتهاند، نسبت به آنچه كه بقيه تا الان فهميدهاند ، اما مسئله تسكين دهنده اين است كه راه كوتاهي درپيش دارم ، شايد بقيه بخواهند اين واقعيت را انكار كنند ، ولي ميدانند كه خودم بهتر از وضع خودم خبر دارم. اين بار ديگر اكثريت ديكتاتور نميتوانند نظرشان را تحميل كنند.
| Design By : RoozGozar.com |



